درباره نویسنده
Azi
میخوام اینجا بنویسم از حرفهایی که هرگز وقت گفتنش نرسید همه حرفایی که گفتنش به دلم موند از خودم یا دیگرون
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • Azi
صفحات اختصاصی
  • دل نوشته ها
  • خاطرات
کلمات کلیدی مطالب
  • زندگی (۱٦)
  • پشت تنهایی من (۱٥)
  • دوست (٩)
  • برای همسرم (٧)
  • جدایی (٦)
  • سکوت (٢)
  • دور (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩٠
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
دوستان من
  • ترانه زمستان
  • بلاگ عزیزترین
  • کوچه شعر
  • در سایه خیال
  • مونامه
  • من او
  • قصه عشق
  • همسفر با موج
  • ساراشعر
  • یادداشتهای یک دختر ترشیده
کدهای اضافی کاربر



و تنها عشق است که میماند...
کاش میتونستم اون جوری که واقعا میخوام بنویسم..... اصلا ؛ نمیشه. شما وقتی نوشته هامو میخوونید چشماتونو ببندید؟
 
نویسنده: Azi - یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

هر صبح پایانی ست برای آغازی و آغازی است بر پایانی دگر

صدای شیون و مویه ای که سکوت همیشگی صبح رو میشکنه خبر از اتفاقی در این نزدیکی داره , و چندی بعد خبر زن همسایه که یکی از ساکنین آپارتمان فرزندش رو ازدست داده کسی که همسرش رو از دست میده بیوه میشه و کسی که والدینشو از دست میده یتیم , شنیده بودم از دست دادن فرزند انقده غمش سنگینه که کسی نتونسته براش اسمی بزاره  از اونجا که ما تازه به این خونه نقل مکان کردیم خیلی همسایه ها رو نمیشناسیم و هنوز نمیدونم کی و چرا این اتفاق براش افتاده خدایا خودت صبر این غم رو به بازماندگانش برسون

چقدر حضور مرگ رو نزدیک حس کردم  فقط چند طبقه پایین تر شاید درست زمانی بود که من دیشب بی خواب شده بودم , همون موقع که داشتم شربت آبلیمو درست میکردم و دنبال عرق بهار نارنج میگشتم همون موقع که پرده اتاق بخاطر باد در رقص بود شاید بی خوابی دیشب منم از این حس حضور بود .... نمیدونم

فکر میکنم در اینجا و در این صحنه از بازی سرنوشت تنها می توان گفت " انا لله و انا علیه راجعون "

خدایا خودت ما را دریاب

نظرات ()



در ژرفای سکوت !!!! ...
نویسنده: Azi - دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩

من سکوت ستارگان را دانسته ام
و سکوت دریا را
و سکوت شهر را
وقتی از خروش می افتد .

و سکوت یک زن و مرد جوان را
و سکوتی را که تنها موسیقی می تواند برای آن کلام بیابد .

و سکوت بیشه ها را پیش از بهار
و سکوت بیمار محتضری را که چشمش به اطراف اتاق می گردد .

و از خود می پرسم :آخر این زبان به چه کار می آید ؟
و از عمق کدام احساس می تواند حکایت کند ؟

حیوان زبان بسته در دشت
وقتی مرگ ، کودکش را می رباید ، تنها چند بار ناله می کند .
و ما خود در حضور واقعیات ژرف خاموش می شویم .


کودکی خردسال از سربازی سالخورده ، که بر دکه بقالی نشسته است می پرسد :
چه شد که پای خود را از دست دادی ؟
سرباز پیر را سکوت فرا می گیرد و خاطرش پریشان می شود ،
زیرا نمی تواند ذهن خود را بر واقعه "نبرد گتیسبرگ "متمرکز کند .
لذا با شوخ طبعی به خود می آید و می گوید : خرس آن را خورده است .
کودک در شگفت می شود .
و سرباز خاموش و ناتوان ، بار دیگر به یاد می آورد:
برق گلوله ها و غرش توپها
و خود را که به زمین افتاده است .
و بیمارستان و جراحان و چاقوی تیزشان
و روزهای طولانی در بستر .

اگر می توانست این خاطرات را با کلمات تصویر کند ، هنرمند بود .

اما اگر هم هنرمند بود
هنوز زخمهای عمیق تری بر جانش داشت
که نمی توانست توصیفشان کند .


و بدین سان سکوتی هست در نفرتهای بزرگ
و سکوتی هست در عشقهای عظیم.

و سکوتی در آرامش ژرف اندیشه
و سکوت دوستیهای زهر آگین شده
و سکوت بحرانهای روحی
که آدمی چون برزخ از آن گذار می کند
و شکنجه های متعالی می بیند .
و از ژرفای تجربه ، شهود و رویایی با خود می آورد.
که در سطح دریای زندگی قابل ظهور نیست .

و سکوت خدایان که بی گفت و صوت ، یکدیگر را درک می کنند.

و سکوت شکست .
و سکوت مظلومانی که بیگناه مجازات شده اند .
و سکوت بیمار محتضری که ناگاه دست شما را می فشارد .

سکوت میان یک پدر و فرزند
وقتی که پدر نمی تواند تجربه زندگیش را حتی به قیمت بدگمانی ،برای پسر بازگوید.

و سکوت میان دو همسر
و سکوت آنها که دستشان از دامن مقصود کوتاه مانده است .
و سکوت فراگیر ملتهای در هم شکسته و رهبران مغلوب .

و سکوت لینکلن وقتی به فقر کودکیش می اندیشد .
و سکوت ناپلئون ، پس از واترلو .
و سکوت ژاندارک ، آن لحظه که در شعله های آتش فریاد می زند :
عیسای مقدس .
و در همین دو کلمه : تمامی رنجها و امیدهایش را آشکار می کند.

و سکوت پیری و کهنسالی
سکوتی سرشار از حکمت و بینش .
و سکوتی ماورای بیان ، برای آنان که عمری دراز نکرده اند.


و سرانجام سکوت مردگان .

اگر ما زندگان از بیان تجربیات ژرف خود ناتوانیم
جای شگفتی نیست که مردگان از تجربه سهمگین مرگ با ما سخن نمی گویند .

سکوت مردگان را نیز باید ، وقتی به خوابگاهشان نزدیک می شویم
به فراست دریابیم و تفسیر کنیم

( ادگار لی ماستر)

نظرات ()



بر میگردیم
نویسنده: Azi - سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩

دوباره بر گشتم و این بار با یه مسافر کوچولو که منتظر ورودش به کلبه عشق من و همسرم هستیم تو این مدت که ننوشتنم اتفاقای زیادی افتاد بعضیهاش تا سقوط زندگیم منو پیش برد ولی در کمال ناباوری همون باعث محکم تر شدن رابطم با همسرم شد و اینکه دوست قدیمی که به خاطر یه سری سو تفاهمها از هم جدا شده بودیم دوباره به مسیر زندگیم برگشت و الان در کنار منه
 باز هم تصمیم دارم بنویسم از احساساتم از زیبایی ها و گاهی ناملایماتی که تو زندگی پیش میادو از مسافر عزیزمون که مطمئنا برامون عشق بیشتر میاره
خلاصه که همه چی خوبه و من برگشتمقلب

 

نظرات ()



 
نویسنده: Azi - شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧

زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست

هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست ، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

وبلاگ تعطیل است

نظرات ()



 
نویسنده: Azi - سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

 

این همه دور برداشتی که چه؟

مثلا به کجا که تا حالا نرسیده ای

آمده بودی چیزی به ما بگویی بروی

رفتی و نگفتی

تو از اول هم بنای ماندن نداشتی

داشتی؟

 اصلا فراموش کن 

فرض کن

یکی بود یکی نبود.

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »